در روزگاری که لبخند آرزوست و نگاه ها تیره از حقایق کج رفته قصد آن دارم تا از نیایش سخنی بگویم و البته می دانم سخت است. سوال اولی که ذهنم را درگیر خود کرده این است که چه کسی نیایش می کند و چرا؟
بعد از تحقیق و تفحص متوجه میشوم که سنگ هم نیایش میکند، اخر چطور؟ او که جان ندارد.... عقیده دارم اگر سنگ جان انسانی ندارد، جان سنگی که دارد همان طبیعتش یعنی داشتن همان چیزهایی که علوم درباره اش می گوید یعنی نیایش او..... انسان امروزی به علت اصیل دانستن خودش و خصوصا معنا کردن جانشینی خود به پادشاهی حاکم در این جهان گرایش دارد که از اصالت غیر بزداید و بر اصالت خویش بیفزاید ولی خدا داند که در غلطی تاریخی تاب میخورد....
انچه که مفهوم این نوشته است درباره ی زبان انسانی،انسان ستایشگر است، نه ستایشگری انسان(عام) که البته اگر این باشد خود ستایش خداست ولی به نفع انسان نیست چون دچار کبر می شود....
در این زمان و زمانه دعاگویان فراوانند که دعاهای خود را به مال و مقام می گویند، اینها اسیر شدگان راهند که دعا فروشی را حرفه ی خود می دانند و بخاطر هر رکعت نماز پولی در جیباشان می رود. بله اینها نیایش را به چوب نمایش زده اند و هیچ فکر حقیقت نمی کنند و تنها به فکر بقای خویش اند... دردمند(عاشق) ستایش گر خوبی است ولی کجاست درد هر چه هست شبه درد است، شبه عشق است.
مولانا....مثنوی معنوی:
نوحهگر گوید حدیث سوزناک
لیک کو سوز دل و دامان چاک
از محقق تا مقلد فرقهاست
کین چو داوودست و آن دیگر صداست
منبع گفتار این سوزی بود
وان مقلد کهنهآموزی بود
هین مشو غره بدان گفت حزین
بار بر گاوست و بر گردون حنین
هم مقلد نیست محروم از ثواب
نوحهگر را مزد باشد در حساب
کافر و مؤمن خدا گویند لیک
درمیان هر دو فرقی هست نیک
آن گدا گوید خدا از بهر نان
متقی گوید خدا از عین جان
گر بدانستی گدا از گفت خویش
پیش چشم او نه کم ماندی نه بیش
سالها گوید خدا آن نانخواه
همچو خر مصحف کشد از بهر کاه
گر بدل در تافتی گفت لبش
ذره ذره گشته بودی قالبش
نام دیوی ره برد در ساحری
تو بنام حق پشیزی میبری