غم باعث نوشتن من هست، غمی زیر سایه سنگین تنهایی ... انگار بار بدی های زیادی به دوش میکشم هر چند بار سرنوشت سنگین تر است و البته چه می شود کرد جز رضایت و اگر همین هم نباشد دیگر چه باید احساس کرد. خسته ام، دنیایی که سنگین است و من نمیدونم چطور باید باهاش رو به رو بشم. در همین لحظات هست که مرگ سراغ آدم را می گیرد و انگار که حس می کنم مرگ روح را نه بلکه قلب ها را با خود می برد به جاودانگی و بی نهایت... واقعا که نمی فهمم چرا باید زور غم بیشتر از شادی باشه و چرا من اینقدر ناخوشم و حالم خوب نیست...
برچسب:
نویسنده: النا شریفی